شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایۀ ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازیست به اعجاز، نگاهت کافیست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفۀ خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
ادامه مطلب ...
ارزان شد آه ایران!
پانصد هزار تومان¹!
شد نرخ جان انسان پانصد هزار تومان
کشتند تا بریزیم بیرون برای کشتن
ایران کنیم ویران ، پانصد هزار تومان
کودک و یا بسیجی ، آشوبگر ، سپاهی
هر کس که بود میدان ، پانصد هزار تومان
کردند کشته سازی اینجا شبیه بازی
تکرار کار آبان ، پانصد هزار تومان
حتی اگر چهل صفر باشد مقابلش هم،
حمله چرا به قرآن ؟ پانصد هزار تومان؟
یک صبح جمعه هم رفت اما خبر ندارد
گویا وزیر از ایران پانصد هزار تومان
گفتا یکی که وضع این کاف شین خراب است
این درد نیست آسان ، پانصد هزار تومان !!!
پاورقی
۱- پانصد هزار تومان یا همان پانصد میلیون نرخ مصوب لو رفته تروریستها برای کشتن هر انسان ایرانی در حوادث ۱۹ و ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ بود ، با این تصور که در هر حال کشتن هر کسی یا سرکوب نیروهای رژیم است یا تحریک احساسات مردم برای براندازی رژیم
،،،،،
تو که احساس داری عشق داری فکر ما داری
تو که در دستهایت نان برای بی نوا داری
خدا را شکر کن حتما برای این همه ثروت
سخاوت هست اگر دستت، بدان لطف خدا داری
خیالت تخت مردم قدر نشناسند اما تو
دلی آسوده خواهی داشت وقتی این صفا داری
زمانی خسته خواهی شد تو از کم دیدن من هم
خدا را کم نبین یارا که مهرش را به پا داری
در این دنیا که نامردان زدند آتش به هر جایش
به من که مثل إِل إِی سوختم آیا وفاداری؟
شجاعت بیشتر این است ببخشی در توانمندی
شحاعت هم که داری، پس چرا؟ قصد کجا داری؟
نگاهت را زمین بگذار ، نگاه بهتری بردار
برای هر زمان بهتر شدن حتما که جا داری
هوای کاف شین باران سردی در دلش دارد
بخوان این شعر را هر جا اگر او را هواداری
بخواه آن مهر برگردد که دنیا سرد وُ تاریک است
که بی او مرده دلها ، نیست اما یک عزاداری
کاف شین
✨
°°°°°°°
کنار با دل پردرد من نمیآیم
کنار با نظر سرد، من نمیآیم
مرا ببر به همان کودکی که یادم هست
به این زمانهی نامرد من نمیآیم
کاف شین
مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر
سپس رها کن وُ برگرد من نمی.آیم
احسان پرسا

نہمنمخفینکردم داستان را، بارها گفتم
اخیرا هم همینجا با همین دیوارها گفتم
از این سیل دروغ از خشکسالی در حقیقتها
کمی از اشک تمساحان کنار مارها گفتم
هیولایی زمین را میخورد کم کم ، جهان خواب است
ز پیوند جهانخواران وُ ایرانخوارها گفتم
زمین آواره در بین خرفات مدرن ، آرام
به شهر خفته از آواره از آوارها گفتم
یکی از تنفروشی در سر بازار مینالید
من از میهن فروشی خارج از بازارها گفتم
کمی طاقت بیار ای زخم، درمان میرسد از راه
من این را با تمام زخمهای خارها گفتم
شدی از کاف شین بیزار وُ کارش زار شد ای یار
که شعر «سنگوُقلبتنگ» با بیزارها گفتم
کاف شین ✨